تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

All my dreams pass before my eyes

من زنده ام! فقط زمان یکمی تندتر از حد معمول میگذره و الان کف کردم وقتی اومدم دیدم یه ماهه آپ نکردم اینجا رو. پوزش های شدید بنده رو بپذیرین ققنوس جون! و مرسی که سر میزدی. (و بقیه، میزدین)

امتحانای نیم ترمم تازه هفته پیش تموم شده و دو هفته دیگه هم امتحانای آخر ترم اوله و بعدش کل دسامبر تعطیلیم! زندگی خوبس، خوش میگذره. به جز دلتنگی های گاه و بی گاه که اونم میگذره...

هشت هشت هشتاد و هشت، از چهارم دبستان منتظر این روز بودم! کلی هم دلم میسوخت چرا هفت هفت هفتاد و هفت سه سالم بوده هیچی یادم نیس

آه ه ه ه، از صبح ساعت شیش که واسه مدرسه پاشدم بیدارم تا الان که یازده و ده دقیقه اس و دارم میمیرم از خواب و اینو تو خواب نوشتم و فردا میزنم پاکش میکنم و تقصیر تاریخ امروز بود که آپ کردم و روز سختی بود و بعدش رفتم سینما بعدش دایی و زن دایی گرام که از ایران اومدن رو چرخوندیم کمی تو کی ال سی سی خودمم چرخیدم تو کتابفروشی بعد از یه ماه دوری (!) و تصمیم گرفتم برم سی دی های آموزش زبان نروژی رو بگیرم رسما شروع کنم دیگه. به هر حال پایه مهمه دیگه 

راستی دو ماهه ویولن رو هم شروع کردم، اصلا نمیفهمم چرا میگن سخته!  خیلی طبیعیه واسم وقتی میگیرم دستم میزنم، آشنام باهاش. برعکس گیتار که هیچوقت نتونستم درست ادامه اش بدم چون طبیعتامون سازگار نیس:دی یه چیزی تو مایه های تاریخ و ریاضی!

فیلم Time Traveler's Wife رو دیدم، یا بعد از د نوت بوک توقعم از راشل مک آدامز بالا رفته یا اینکه فیلم جا داشت بهتر باشه. قشنگ بود به هر حال کلی :)

برم بخوابم که فردا با اینکه آخر هفته اس ولی باز باید صبح پاشم داریم میریم ساحل ملاکا، صبح زود میریم دوازده شب برمیگردیم کی ال باز.  (یک غر کوچولو: تمام هفته که میرم مدرسه یه روزم نمیذارن به حال خودم باشم! مامان میکشتم الان!:دی)

چه نوشتن حال میده. داشت یادم میرفت ::)

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:49 توسط ستاره| |

حسودیم میشه

به هر کسی که تو اون خاک نفس میکشه.


نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:34 توسط ستاره| |

این که من یه هفته اس اینو گذاشتم به حال خودش صرفا و کاملا به دلیل اینه که هیچ ایده ای ندارم در موردش بنویسم! :دی 

این هفته علاوه بر شنبه و یکشنبه که تعطیلیم دوشنبه و سه شنبه هم به خاطر عید فطر تعطیله و الان مالاییا خیلی خوشحالن و همشون رفتن مسافرت! (بزرگ ترین تعطیلیشونه، دو روز! روی هم دوازده سیزده تا تعطیلی ندارن تو کل سال) 

معلمای گوگولی منم نامردی نکردن و کلـــــــــی تکلیف دادن بهمون! این دو روزو استراحت کرده بودم حالا امروز و فردا باید بشینم اینا رو تموم کنمممم

حساسیتم هم دوباره داره بر میگرده گویا! دارم به این نتیجه رسیدم به آب و هوای مالزی حساسیت دارم:دی

از بلاگفا هم به شدت داره حالم بد میشه، یهو پنج شنبه و جمعه غیر قابل دسترس شد، مثل خرداد که یهو غیر قابل دسترس شد و فرداش گفتن مشکلات فنی بود! ما گوشامون درازه آیا؟

خلاصه! درسته من تنبلیم میام برم سراغ یه وبلاگ دیگه اونم تو ورد پرس ولی حالا میرم تا چشم آقای بلاگفا درآد! :دی


ویرایش(واسه ققی!): حالا تا اینجا که یاد من افتاده بودی خب گوشته رو واسش میخریدی دیگه! گناه داشت! :دییییییییییی

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:45 توسط ستاره| |

خب بازم نوزدهم شهریور شد! ققنوس و وبلاگم با هم تولدتون مبارک!

وبلاگم که دو سالش میشه حالا ققی رو نمیدونم!  فکر کنم چون تولدشون یکیه اینقدر به هم وابسته ان!  این همههههه روز من قشنگ باید هیجده شهریور اسم وبلاگ تو خواب بهم الهام میشد که فرداش برم درستش کنم تولد دو تا از فک و فامیلا هم امروزه

فردا هم تولد سانازه

کلا تولد تو تولده  مبارک و اینا!

دس دس دس !!!

چه پست خزی شد! :))

دلم واسه سفرنامه نویسی و خاطره نوشتن تنگ شده! کاشکی حسش بیاد از مدرسه بنویسم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:49 توسط ستاره| |

چقدر فیلم آپ قشنگ بود!



مدرسه من از چهارشنبه شروع شده مثل بچه های خوب دارم زندگیمو میکنم! :)) 

هممم. یونیفرم دخترا دامن و کت و کرواته که من هنوز یاد نگرفتم کروات رو چطور ببندم:دی

البته دخترا نبندن گیر نمیدن! پسرا نبندن میکشنشون! :دییییییییی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط ستاره| |

Oh daddy

Why are you right when I'm so wrong? I'm so weak but you're so strong

Everything you do just seems so right

And I can't walk away from you...even if I tried



Fleetwood Mac - Oh Daddy


P.S: leave me a comment, dad

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط ستاره| |

من یه دوستی دارم تو کلاس زبانم اسمش نیکیه Nicky! بعد تو اندونزی دنیا اومده ولی مالزی بزرگ شده و اینجا زندگی میکنه کلا. یه روز قبل از اینکه تیچرمون بیاد سر کلاس همینجوری داشتیم حرف میزدیم، یهو نیکی گفتش بیا چند کلمه به ما فارسی یاد بده!  منم که بر اثر تجربه های قبلی میدونستم فارسی پره از خ و ق و اینا واقعا نمیتونن همچین صدایی در بیارن میخواستم بپیچونم! که نمیشد! آخرشم گفتم اوکی! چیو میخواین بدونین؟!

بعد نیکی گفتش آی چی میشه تو فارسی؟ 

- َمن!

(کمی ِبر و ِبر نگاه کرد!)

- خب! یو چی میشه؟

- تو!

- tow?!

- نه! تو! همینجوری فقط تو!

سری تکون داد!

- خب لاو چی میشه؟

و در این لحظه من عزا گرفتم که چطوری یه جوری بهش بگم که بتونه ق رو تلفظ کنه...نفس عمیقی کشیده و چشمامو بستم و گفتم "عشق!"

سکوتی حکمفرما شد!

- huh?! esh-hhh?!

- No, you don't have it in English, it's ghhhh

- hhhhh?!

- ghhh!

-hhhhhhhh!

- Okay forget it, just say hhhhh!

و نیکی لبخندی پیروزمندانه زد و گفت:

- man eshhh to!

- Huh?! You meant I Love You?!?

- Yeah!

- Well it's a lot more complicated than that....

بعد دیگه تیچر اومد و من از دست توضیحات اضافه نجات پیدا کردم 

یه بارم تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم (خونه هامون نزدیکه، با هم میریم) اون داشت با ام پی تیری آهنگ گوش میکرد منم آی پاد تو گوشم بود و طبق معمول با بی حوصلگی آهنگا رو رد میکردم تا یه آهنگ مناسب با حال اون موقع من پیدا بشه، که چشم نیکی به آهنگ ستاره شادمهر افتاد و از اونجایی که براش جالب بود اسم یکی اسم یه آهنگ باشه (توضیحات بعدی من: Well my name is different :D) نشست آهنگو گوش کرد و از اول تا آخرشم میخندید! 

خلاصه که اینا...داستانی داریم تو کلاس سر زبان و اسم (!) من! جلسه اول مسابقه بود کی میتونه اسممو درست بگه

راستی ساناز جان عزیزم! من پست قبلی رو با فرض این که همه میدونن اون جمله واسه متینه نوشتم! جا داره از استاد تشکر کنم واسه الهام بخشی و اینا

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:49 توسط ستاره| |

می درخشی. تنها لحظه ای. اما می درخشی باز، مثل قدیم ها که از جنس من بودی. مثل قدیم ها که زورمان نمی آمد برای صمیمانه حرف زدن. مثل قدیم ها که حالا خیلی دور به نظر می رسد. مثل قدیم هایی که برایم  وجودش تعجب آور است، بس که این روزها و ماه ها نیستی.

نه! من قول داده ام به خودم، به  تو، به اینها و آنهایی که آماده اند برای زخم زبان زدن و بدگویی کردن. من قول داده ام به هر دویمان. وقتی غرورم را شکستند قسم خوردم که دیگر تکرار نمیکنمش. وقتی نگاه سرزنش آمیزت را دیدم به خودم قبولاندم که تو هم جزو آنها شدی. به خودم قول دادم که از حریم سنگی ایی که برایمان تعیین کردی جلوتر نیایم. "چیزی که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است." .اما با امیدهایم چه کنم؟ با قلبی که با اشتیاق تند تند میزند؟

لحظه ای است اما! دوباره می شوی همان مترسک جدیدی که من خیلی وقت است نمی شناسم. من هم تمام امیدهایم را در قلبم مدفون میکنم، ساکت که شدند دوباره می شوم همان آدم جدیدی که تو نمی شناسی.اینجوری برای هردویمان بهتر است. برای آنها هم بهتر است. برای تو هم...

نمی دانم آن "چیز" چطور تمام شد که شروع دوباره اش اینقدر وحشتناک است. کی و کجا، نمیدانم. گمان نمی کنم تو هم بدانی.  آن طور که میگویند "زندگی است دیگر." میگذرد. همه چیز میگذرد.

و نمی دانم که چطور آغاز شده بود. فقط می دانم بود. از همان دم که شناختمت آنجا بود. یا شاید توهم من است...!!

اما نه. یادم می آید حرف هایت را.  من برایت ارزشمند بودم. خالصانه ترین حرف های یک دوست را از تو شنیدم. دوستی مان ارزشمند بود. دوست داشتی مرا. نه مثل عاشق ها، مثل دو دوست. هر چند کوتاه، دوستی واقعی را با تو تجربه کردم اما. هیچکس دیگر جایت را نگرفته. 

قدیم ها گذشته. خیلی وقت است. تمام شده. ماه هاست به خودم قبولانده ام که رفته ایی برای همیشه. وجودت هست. هر وقت دلم بخواهد می توانم پیامی برایت بگذارم. هر وقت دلم بخواهد می توانم یکی دیگر از آن گپ های سرد و بی مزه را با تو داشته باشم. دلم نمی خواهد اما. خاطره قدیم ها که هجوم می آورد، نمی توانم قبول کنم این حضور سردت را.  گاهی آرزو می کنم کاش دوستیمان که نابود شد، تو هم می رفتی. خاطره های خوبت را می خواستم فقط. اما هنوز حضور داری...هر چند بی روح. هر چند دور. هر چند که نه من تو را می فهمم نه تو من را.

و من هنوز زیر لب با خود تکرار میکنم چیزی که تمام شده را شروع دوباره اشتباه است...اشتباه است...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط ستاره| |

یکی از عجایب دنیا سرما خوردن تو مالزیه که من الان خوردمش:دی

حساسیتم هم برگشته سر جاش:X


پ.ن: کاشکی دنگی یا H1N1 نباشه.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:9 توسط ستاره| |

این دغل دوستان که میبینی

مگسانند دور شیرینی...


رونوشت به ققنوس! که فکر میکنه من دوستای زیادی دارم...!!

(منظورم به هیچ وجه تو نیستی. :) )

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:5 توسط ستاره| |

من مست و تو ديوانه، ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه!

در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم
هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه...

هر گوشه يکي مستي دستي زده بر دستي
وان ساقي سرمستي با ساغر شاهانه

اي لولي بربط زن تو مست تري يا من؟
اي پيش تو چو مستي افسون من افسانه...

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتي بي لنگر کژ ميشد و مژ ميشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم،
گفتا که بنشناسم من خويش ز بيگانه!

گفتم : ز کجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان!
نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

من بي دل و دستارم در خانه خمارم
يک سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه

تو وقف خراباتي دخلت مي و خرجت مي
زين وقف به هوشياران مسپار يکي دانه...

مولانا

 گوش کنید با صدای عصار

این شعر خیلی میپیچه تو سرم این روزا...!!

 

پ.ن: میخوام از بلاگفا برم (یا کوچ کنم به قول دوستان!) ولی آرشیوش گناه داره! بعدم اسمش هم عوض میشه...نظرتون؟ هوووم؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:49 توسط ستاره| |


"But I would walk 500 miles
And I would walk 500 more
Just to be the man who walked 1000 miles
To fall down at your door..."
Download

han synger og mitt liv er et drøm.


No need to say more about how I adore this "Fairytaler"! :D



s i m p l y c a n ' t e x p l a i n ,
a n d s i m p l y y o u w o n ' t u n d e r s t a n d

doostam kalafe shodan :))

But I'M NOT OBSESSED
look at these arms! They remind me of my dad's =]
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط ستاره| |

ا

ی

ن


ت

ر

ا

ن

ه


ت

ا


ه

م

ی

ش

ه


ت

و


ر

و


ی

ا

د


م

ن


م

ی

ا

ر

ه

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط ستاره| |

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است،

دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است.


تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان کن در افتادی

تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است،

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.


تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالیهای پی در پی

تو را از نیمه ره برگشتن یاران

تو را تزویر غمخواران

ز پا افکند؛


تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد

تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛


تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است؛


تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است

خواهی رفت

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اينجا عاشق اين خاک؛ اگر آلوده يا پاکم؛

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم...


امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست،

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه، می مانم.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک

با دست تهی، گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید

سرود فتح می خوانم


و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت...


فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:51 توسط ستاره| |

به زودی در این مکان یک گزارش از بازی منچستر یونایتد و تیم منتخب مالزی که شنبه برگزار شد و این ستاره هه هم بیکار بود رفت استادیوم قرار خواهد گرفت! البته اگه تنبلیش نیاد!! j-:


نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 8:32 توسط ستاره| |

باورم نمیشه با تمام کارایی که کردم و چیزایی که دیدم و تجربه هام و چیزایی که میدونم و یاد گرفتم فقط 15 سالمه.

هر سالم که میگذره عدد ها واسم کوچیک تر میشن...بچه که بودم 15 خیلییییییی بزرگ بود! :))

شونزده هم کوچولو شده!

ولی 17 هنوز بزرگه...

شیش ماه دیگه میرم تو 17! :))))

پ ی ر  ش د م !

D:


پ.ن: هری پاتر و شاهزاده دورگه رو تو سینما دیدم امروز. جای همه خالی! خیلی حال داد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:53 توسط ستاره| |

دیگه بی خیال 20 تیر 87 شدم

چون یه روز بهتر پیدا کردم.


18 اردیبهشت 88!!

8->


پ.ن: پست قبلی تیکه ایی از حرفای آقای بابا بود. منو چه به این حرفا! :دی دارم سعی میکنم یاد بگیرم ازش...


وبلاگ میبندی ققنوس جان؟!؟

نکنیا...خواهش.

فقط بهش نگاه نکن. همین کافیه.

منم خیلی وقتا از آرشیوم بدم اومده و زده به سرم که پاکشون کنم تا نفس بکشم...ولی هیچوقت!

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 3:26 توسط ستاره| |

"آدما در حسرت منحصر به فرد بودن پرپر می شن. همه می خوان متمایز باشند، متفاوت باشند، تک باشند...و اینقدر اینو می خوان که بعد می بینی هیچی نیستن...هیچ کس لازم نیست آدم بزرگی باشه، کافیه فقط آدم باشه. لازم نیست کسی بی همتا باشه. کافیه معمولی باشه. زندگی بهت یاد خواهد داد که به آدمای معمولی احترام بذاری و دوسشون داشته باشی. اون وقت می بینی که هیچ کس معمولی نیست. هر انسانی دنیای منحصر به فردیه..."


دلم واست تنگ شده آقای بابا...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 20:31 توسط ستاره| |

Nous nous aimons et nous vivons
Nous vivons et nous nous aimons

Et nous ne savons pas ce que c'est que la vie
Et nous ne savons pas ce que c'est que la jour
Et nous ne savons pas ce que c'est que l'amour


یکدیگر را دوست داریم و زندگی می کنیم
زندگی می کنیم و یکدیگر را دوست داریم

و نمی دانیم زندگی چیست
و نمی دانیم روز چیست
و نمی دانیم عشق چیست.
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:9 توسط ستاره| |

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blind and I knew I had won.

So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care

You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals
And love is blind but then I knew it,
My heart was blinded by you.

I've kissed your lips and held your hand
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me


I am a dreamer and when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be

I've seen you cry, I've seen you smile
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you

I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true
I cannot live without you.

Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me


And I still hold your hand in mine
In mine when I'm asleep
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet


Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me


I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow

You've never really been my friend, but I admit there was  l o v e

balance is the key

!

:->

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:23 توسط ستاره| |

وبلاگ یک عدد ققنوس خاموش رو خوندم و موندم که چی بگم...

هرچند، چیزی نباید بگم.

من فقط یه بچه 15 ساله کوچیکم که هیچی سرش نمیشه.

مگه نه ققنوس؟


Edit

چی میگی بابا ققنوس جان! من هیچ فکری نکردم! :دی

.....!!

اصلنشم عصبانی نیستم که :دی

خوبین شما؟!

اونم چی میگی بابا بود! :))


:))))

من یه مدتیه قهر کردم با وبلاگم ولی خب اینقدر نظر گذاشتی دیدم زشته جواب ندم! :))

یه وبلاگ مزخرف دیگه زدم! که شبیه این نیستش اصن :دی

هااان؟!

نهههه! حالا این وبلاگه هم هستش واسه خودش تا من به خودم بیام باهاش قهر نکنم دیگه :دی

حیفه خب کلی خاطره ریخته توش!

اون یکی رو هیچکس نمیبینه خوشحال باشین :دی




نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:5 توسط ستاره| |

نه می بخشیم و نه فراموش میکنیم...
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:58 توسط ستاره|


Design By : Night Skin