تبليغاتX
m y 3 6 5 d a y s


m y 3 6 5 d a y s

Time Can Never Mend

پست شماره سیصد و شصت و پنج...

دلم واسش تنگ میشه ::)


ویرایش ویرایش: عاشقتتتتتتم! :))))

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 2:5 توسط ستاره| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 2:0 توسط ستاره| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 2:0 توسط ستاره| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 2:0 توسط ستاره| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:59 توسط ستاره| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:59 توسط ستاره| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 1:59 توسط ستاره| |

چقد آرشیو خوبی داشت طفلکی قالبشم خوب بود تازه

آواره شدیم وردپرس.

http://fairytaly.wordpress.com


ویرایش: مگه تو نمیای اونجا هم ققنوس؟ :دی قول میدم کامنتاتو تایید نکنم! :))

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:29 توسط ستاره| |

و این منم

زنی تنها 

در آستانه ی فصلی سرد

و در ابتدای درک هستی ِ آلوده زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باید می آید...

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به

ویرانه های باغ تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

نگاه کن که چه برفی می بارد...


سال دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه می شود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار...ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.


- فروغ فرخزاد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 4:0 توسط ستاره| |

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد!!

یلدا رو دوست دارم ::)

به زمستون سلام کنین!

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:57 توسط ستاره| |

!Ikke sov

Natten er til for den som våker og ser

Det er om natten at livet skaperog allting skjer
men søvnen er dødens efteraper

نخواب!
شب از آن ِ کسی است که نظاره می کند.
در شب است که زندگی خلق می شود
و همه چیز اتفاق می افتد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:13 توسط ستاره| |

هیچ کار خاصی ندارم انجام بدم این روزا، جز تو خونه نشستن و کتاب خوندن و سیمز بازی کردن! چند وقت یه بارم که میرم بیرون همه غر میزنن :))

بعد کلی عصبانی ام از دست خودم، چون دقیقا هیچ کاری نمیکنم و حوصله کتاب خوندن هم ندارم حتی مثل قبل. شیش تا کتابو با هم شروع کردم تا چند صفحه میخونم سرم درد میگیره میرم میخوابم. بعد جالبه هر وقت هم که با نوا میرم بیرون همش کتاب میخرم :دی 

هی میگم اشکالی نداره، کاری بدی نمیکنم که تعطیلاتمه! ولی خب بیکاری هیچ وقت به من نیومده...

من خیلی به لیریکایی که تا حالا نوشتم افتخار میکنم :دی امروز رفتم گرد و خاکای فایلامو بگیرم دیدم چه چیزایی ردیفین! 

بعد از شانس من هوا همش صافه این چند روز یه برف و بارون نمیاد سر حال بیایم :دی همچینم سرد نیست دیگه.

نه این که خسته شدم و حوصله ام سر رفته ها، ولی میدونم من به اینجا تعلق ندارم. روزای اول همه چی عالیه ولی وقتی دیدن دوست و آشنا و فامیل تموم میشه و لیست آرزوهاتم تو همون پنج روز اول تموم کردی دیگه چیزی واسه ذوق زده بودن در موردش نمیمونه. عوضش الان تو مالزی حراجا و مراسمای کریسمسه من میخوام :)) اونجا اینجا رو میخوام و اینجا اونجا رو...چیز غریبیست!

فکر کنم این دفعه که برگردم اصلا علاقه ای واسه ایران اومدن نداشته باشم دیگه :)) خبری نیس جز درگیری و آلودگی و بداخلاقی و فیلتر و دروغایی که از در و دیوار میریزن...

دیروز با نوا و معلم زبان چهارم دبستانمون و دخترش رفتیم بیرون، کی باورش میشه آدم با معلمش بره بیرون، اینقد مامان بابا چپ جپ نگام کردن :)) حالا به خاطر این پنج شنبه جمعه نمیتونم از خونه برم بیرون. اسمایلی آدم راست گو و بدبختی و اینا.

تولد فرشته هم مبارک باشه ها کلی!! پارسال یادمه چهار روز پشت سر هم تعطیل بود هی کنف میذاشتیم تولد بازی :)) 

کلی روز دیگه مونده تا برگردم، تا اون موقع چیکار کنم خب؟ :(

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 18:54 توسط ستاره| |

یه آدمای خاصی پیدا میشن هر از گاهی تو زندگیم، که همه دردسرام تقصیر اوناس...

این آدما از همون لحظه اول که میبینمشون خارق العاده ان، دیوانه، چیزی فراتر از چیزای معمولی...از اونایی که نمیتونم خیره خیره نگاهشون نکنم.

هیچ چیزشون عادی نیست. هیچ چیزمون عادی نیست. 

همه چی فوق العاده و سریع شروع میشه و خب، انگار باید تاوانشم بده، سریع و دردناک خراب میشه.

و من قسم میخورم تا آخر عمرم هر شب که دراز کشیدم خوابم ببره همه اش اونا تو فکرمن، مهم نیس چند قرنه صحبت نکردیم یا چند هفته از یه پایان دردناک دیگه گذشته...هر چقدرم نخوام اونا هستن. هر چقدر هم دعوا کرده باشیم یا بی تفاوتی بوده هنوز دیوانه وار دوستشون دارم، هر ساعت از روز که میگذره دلم براشون تنگ میشه. مهم نیست کجا باشم، تو اتاقم تو کوالالامپور نشسته باشم تو تاریکی و به زور آهنگای غمناک اشک خودمو در بیارم یا تهران باشم تو جمع دوستان و شاد، حتی بغلشون باشم، همیشه دلم واسشون تنگ میشه.

نمیتونم بگم، شما میتونین باور کنین بدون هدف خاصی یکی عاشقتون باشه؟! :)) 

هوووم...خوشبختانه تعداد این آدمای خاص تو زندگیم انگشت شمار بوده تا حالا. فقط بگم آخریشم تموم شد... این دفعه میدونم واسه همیشه. 

چرا همیشه احتیاج به یه میانجی دارم، چرا بعد از درد هر پایان باید یکی دیگه پیدا بشه که غم منو التیام بده و من به اون میانجی وابسته بشم و دوباره همون داستان تکرار بشه...فقط خدا خدا میکنم این دفعه اینجوری نشه. :| 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 1:20 توسط ستاره| |

دلم میخواد تا ابد بشینم تو خیابون زل بزنم به این آدما و به این شهر

نمیفهمم چرا واسه خودشون عادیه همه چیز D:


من اینجا آرومم :)

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 13:5 توسط ستاره| |

به تو لبخند میزنند

به تو می گویند

که دوستت دارند

اما در نهان تیشه با ریشه ات آشنا می کنند...


p.s: I just can't

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:22 توسط ستاره| |

بوم!


هیچی نشده سرما خوردم، چقدر هوا سرده نامرد:دی

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:40 توسط ستاره| |

Sasha

3>



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 14:35 توسط ستاره| |

من از وسیله جمع کردن متنفرم!!!

حال کردین تا گفتم برف بیاد، اومد؟! بعله، اولشه حالا

آقا من الان به شدت عصبی هیجان زده دپرس نگران خوشحال می باشم! از اون ور مامان غر میزنه وسایلتو جمع کن، از اون ور با نوا و ملیکا برنامه میذاریم پنج شنبه، از اون ورم با بقیه دوستان دعوا میکنیم میزنیم تو سر و کله همدیگه!!بعد اون پسرعموئه هم دو روز مونده به اومدنم یه سفارش داده خفننننن نمیدونم چیکارش کنم!مامان گرامی هم که هیچ وقت واسه من وقت نداره باهاش مشورت کنم کمی! (اینقد حال میده مامان بابای آدم وبلاگشو میخونن!بابا! ببییییین! ) بعععدد یکم دیگه هم غر بزنم؟! اینقد حال میده غر زدن! آی حال میده! اصن درک نمیکنن پسرا غر زدن چه حال میده اصن وقتی یه دختره داره غر میزنه، هی راه حل ندین بگین اینکارو کن اونکارو کن، فقط کله اتونو تکون بدین و گوش بدین و ما خوشحالیم! چی گفتم! :))

غررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

از پشت صحنه اشاره میکنن اینقدر پستای کوتاه و غم ناک و شاعرانه (!) ننویس! چشم! خوبه بیام اینجا هی چرت و پرت بگم؟! 

لطفا تو کامنتا آخرین وضعیت هوای تهرانو گزارش بدین واسه من! مچکرم!

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 15:18 توسط ستاره| |


در چشمانت اشکی نمی بینم
و در دستانت اضطرابی
خواهش های هر روزه ات را
به پای ترسی می گذارم
که از بی من بودن داری
نه شوقی که ، از با من بودن...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:15 توسط ستاره| |

این همه وقت گذشت...این همه ماه، این چند سال...

فکر می کردم به اینجا که رسیدیم دیگه عادی شدیم و بی تفاوت

ولی یه جرقه کافیه

تا یادم بیفته آتیشیم زیر خاکستر...

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 7:22 توسط ستاره| |

کنسرت آرشه امروز، منم که از جاهای شلوغ فراری!!!! میشینم خونه کتاب میخونم داداشم میره ولی، بیکار!

من اعصاب ندارم، یه لیست سوغاتی دارم این هوااااااا اصن بهش نگاه میکنم استرس وارد میکنه بهم! بعد میگم حساسیتم عود کرده میگین نه استرس بدترش میکرد

بعد کلا اعصاب ندارم، هیچ کدوم از لباسای اینجام هم به درد ایران نمیخوره چون اونجا هوا بسی سرد است گویا! (واسه بار هزارم - کاشکی برف بیاد!) یه لیست دیگه هم دارم جاهایی که میخوام برم و کارایی که میخوام بکنم، بعد فکر نکنم برسم به همش (پایتخت! پیتزا 72! کوه! شمال! پارک نشاط! شهر کتاب! پاساژ اندیشه! متر کردن خیابونا با نوا! کافی شاپ کلاسیک! ذرت مکزیکی! پاپ کرن با نمک! (اینجا همه اش با شکره! ) خونه نوا! خونه روژینا! خونه دنیا! خونه گلاره! خونه قبلیمون :)) ! پیشی! لواشک و آلوچه! یه عالمه کتاااااااب)

پنج روز همش؟ بودی حالا! :(( خلاصه الان استرس منو فرا گرفته و فقط وقتی با فرشته میریم خرید بهم خوش میگذره اینجا دیروزم فیلم نیو مون رو دیدم از توایلایت بهتر بوووود کلی! 

من برم به لیست وحشتناکم برسم! :-<



نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:42 توسط ستاره| |

شب ها تاریکند

تاریکی اما در شب نیست...


                            * * *

کاش می‌شد گفت که فاصله‌ها از جاده‌هاست

جدایی از دیوارها

و مرگ است که چراغ‌ را خاموش کند

 

اما

دورمانده از تو و از من و از او و از ما

دورمانده از خودیم  

پرت‌افتاده از نَفَس

از خون و از ایمان و از شگفتی...


پ.ن: مال من نیس.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:26 توسط ستاره| |

اشک ها

و بوسه هایم را

برای روزهای ابریت

برای روزهای عاشقانه ات،

برای شکستن سکوت شب های کابوس

به یاد بسپار

.

همیشه 

و همیشه

بدرود زیباترین خاطره...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:15 توسط ستاره| |

حجم انتقاد ها که بالا میره اون گربه خبیث داخل بنده شروع میکنه غرغر کردن!

من همیشه بی جنبه بودم :دی گول ظاهرو نخورین


آخیش! مثل اینکه روزا یکم تکون خوردن دارن زودتر میگذرن...

امروز فقط هفت نفر از کلاسمون اومده بودن مدرسه :دی

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 15:52 توسط ستاره| |

واقعا نمیدونم این مدرسه ما چه فکری کرده، امتحانای ترممونو دادیم تموم شده بعد میگن یه هفته تا آخر ترم مونده بیاین مدرسه! البته خب من که امروز نرفتم ولی اونایی هم که رفتن میگن نصف بچه ها نرفتن :-" صبح رفتم فیس بوک دیدم همه آنلاینن :)) خلاصه خوشحالن واسه خودشون...درس که نمیدن، بیشتریا هم برگشتن کشور خودشون بعد از امتحانا. خوبه من کتاب دارما حوصله ام سر نره :-" 

آخ...هی میخوام روزشماری نکنم نمیشه. ساعت شماری میکنم. ::)

دو شبه پشت سر هم کابوس دیدم :( اینقدررررر بد بود... :( :(

هوا هم اینجا سر شده یکم. دمای هوا به 25 درجه رسیده حتی! :X

:))

I miss them all . . .every single day


نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:15 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin